شيخ احمد ويوز مرده
|
شيخ احمد و شيخ محمد دو برادر بودند كه در قريه اسفنجر زندگى مى كردند و سپس به شهر يزد مهاجرت كردند و مورد توجه خاص و عام قرار گرفتند. درباره شيخ احمد حكايات زيادى نقل مى كنند و از آن جمله : يكى از يوزداران سلطان قطب الدين ، روزى نزد شيخ آمده اظهار داشت : كه دوش يكى از يوزها (67) در چاه آب افتاد و مرده هر گاه سلطان بر آن آگاه گردد مرا تعذيب خواهد كرد من ديدم آقاى من و همه بزرگان به شما عرض حاجت مى كنند از اينرو چاره كار از شما مى جويم ، شيخ پس از انديشه و فكرى عميق مى گويد: از دروازه اى كه براه خراسان است برو شايد يوزى بيابى و بگيرى و بجاى آن ببندى و از بازخواست برهى ، آن مرد با عقيده كامل بدان راه رفته قدرى از شهر دور شد بپاى تلى مى رسد مى بيند يوزى با كمال آرامى در جوار تل ميخرامد. بى هراس نزد او رفته او را مى گيرد و از فرط شگفتى و تعجب زبان به تكبير گشوده و از آن زمان آن تل به تل الله اكبر مشهور مى شود و بالاخره يوز را به شهر آورده بجاى يوز مرده مى گذارد و از دغدغه مى رهد و پس از چند روز قضيه مكشوف شده ، سلطان بر آن وقوف مى يابد و بر ارادتش مى افزايد. مسجد روضه محمديه (حظيره ملاى يزد) از بناهاى اوست و قريه احمد آباد اردكان از مستحدثات وى مى باشد كه بر مسجد مذكور وقف نموده است . وفات شيخ احمد در سال 635 هجرى قمرى ذكر نموده اند |
تيمور لنگ و جامه زنان
|
در سال 794 تيمور لنگ به قصد تصرف شيراز و برانداختن سلسله آل مظفر راهى آن شهر گرديد و شاه منصور مظفرى ابتدا مى خواست كه با جنگ و گريز سپاهيان او را نابود سازد. اما هنگام خروج از شهر نگاه پير زنى به او افتاد، پس با صداى بلند به سرزنش او پرداخت و گفت : ببينيد اين نمك به حرام را، كه اموال ما را ربوده و به خون ما دست گشوده و اكنون ما را بينواتر از آنكه بوديم ، در چنگال دشمن رها مى كند. شاه منصور از اين سخن يكه خورد و در درونش آتش گرفت . با بى اختيارى عنان اسب را باز گردانيد و سوگند ياد كرد كه جز جنگ روياروى با تيمور نكند. بدين ترتيب از نقشه جنگى ارزنده اى كه پيش از اين طرح كرده بود منصرف شده و به جمع آورى سپاه براى جنگ با دشمن غدار پرداخت . شاه منصور در اولين حمله شخص تيمور را هدف قرار داد و با شمشير برهنه به سوى او حمله كرد. تيمور كه جان خود را در خطر ديد، گريخت جامه اى بر سر افكنده و خود را به درون سراپرده زنان ، انداخت ، زنان به سوى شاه منصور شتافتند و گفتند: اينجا سراپرده زنان است . آنگاه انبوه لشكر را به او نشان دادند و گفتند: كسى را كه تو مى خواهى در ميان زنان است و شاه منصور به آنسوى منحرف شد. (71) |
طاووس يمانى در بارگاه هشام بن عبدالملك
|
(هشام بن عبدالملك ) خليفه مستبد اموى ، سالى براى زيارت به مدينه و مكه رفت . وقتى به مدينه رسيد و اندكى آسود، گفت : (يكى از اصحاب پيامبر را نزد من آوريد.) اطرافيانش به وى گفتند: (كسى از ياران پيامبر زنده نمى باشد و همه مرده اند). هشام گفت : (پس يكى از تابعين را بياوريد.) (طاووس يمانى ) يكى از ياران حضرت على (ع ) را يافتند و نزد هشام بردند. طاووس وقتى كه به مجلس هشام رسيد نعلين خود را از پا در آورد و گفت : (السلام عليك يا هشام ، چطورى ؟) سپس بدون اينكه منتظر جواب وى شود، بدون اجازه هشام نشست . هشام بسيار عصبانى شد و خواست كه هشام را به قتل برساند، اما ياران و اطرافيانش به وى گفتند: (اينجا حرم رسول خدا، و اين مرد هم از علما است و او را نمى توان كشت ) هشام كه وضع را آنطور ديد، رو كرد به طاووس و گفت : (اى طاووس تو با چه دل و جراءتى اين كار را انجام دادى ؟) طاووس در جواب هشام گفت : (مگر چه كار كردم ؟) هشام با بيشترى گفت : (تو در اينجا چند عمل بى ادبانه مرتكب شدى ، يكى آنكه نعلين خود را در كنار بساط من بيرون آوردى ، و اين كار در نزد بزرگان زشت است ، ديگر اينكه مرا اميرالمؤ منين نگفتى . و ديگر اينكه بدون دستور من ، در حضورم نشستى و بر دست من بوسه نزدى .) طاووس گفت : (من نعلين خود را به اين دليل پيش تو در آوردم كه هر روز پنج بار پيش خداوند بزرگ كه خالق همه است بيرون مى آوردم و او بر كار من خشم نمى گيرد، و دليل اينكه تو را اميرالمؤ منين نخواندم ، اين است كه همه مردم به اميرى تو راضى نيستند، و من اگر مى گفتم ، اميرالمؤ منين ، دروغ گفته بودم . و اما اينكه تو را به نامت و بدون لقب خواندم ، به اين دليل است كه ، خداوند بزرگ دوستان خود را با نام بدون لقب مى خواند و گفته است يا، داود و يا يحيى و... اما دشمنان خود را به لقب ياد كرده است و گفته : (تبت يدا ابى لهب و تب ) . و اما اينكه دست تو را نبوسيدم ، اين بود كه از اميرالمؤ منين شنيدم كه گفت : (روا نيست بر دست هيچ كس بوسه زدن ، مگر دست زن خويش بر مبناى رابطه زن و شوهرى ، و دست فرزند خويش بر اساس رحمت پدرى ) و ديگر اينكه بدون اجازه در پيش تو نشستم ، از على (ع ) شنيدم كه فرمود: هر كه مى خواهد، مردى دوزخى را ببيند، بگوئيد، در مردى نگرد كه نشسته باشد و در پيشگاه وى عده اى ايستاده باشند.) هشام از دليرى طاووس سخت برآشفت و گفت : (اى طاووس مرا پندى و نصيحتى بگوى .) طاووس در جواب گفت : (از اميرالمؤ منين شنيدم كه فرمود: در دوزخ مارهايى هستند، هر كدام به اندازه يك كوه و عقربهايى هستند به اندازه چند شتر منتظر اميرى هستند كه با رعيت خود عدل نكند.) طاووس وقتى كه اين سخن را گفت ، برخاست و از آنجا فرار كرد |
شاه بد عاقبت
|
سلطان محمد خوارزمشاه يكى از معروفترين پادشاهان سلسله خوارزمشاهى است ، وى در ايام سلطنت خود فتوحات چشمگيرى داشت اما در برابر سپاهيان مغول روحيه خود را از دست داد و از شهرى به شهر ديگر فرار مى نمود عاقبت به كنار درياى مازندران رسيد و به يكى از روستاهاى كوچك پناه برد، يكى از مورخين در مورد روزهاى آخر عمر اين پادشاه مى نويسد: به مسجد حاضر مى شد و پنج نماز جماعت مى گزارد و جهت وى قرآن مى خواندند و او مى گريست و نذرها مى كرد و با خداوند سبحانه تعالى عهدها تقديم مى داشت كه اگر سلامت يابد عدل كند... ناگاه مغول بر آن ديه هجوم كردند سلطان در كشتى نشست ، كسى را تير باران كردند و جمعى در آب رفتند تا مگر سلطان را توانند بازگردانند. از كسانى كه در كشتى بودند شنيدم كه مى گفتند: ما كشتى مى رانديم و سلطان خود رنجور بود و ذات الجنب بر وى مستولى شده بود. همى گريست و مى گفت : از چندين زمينهاى اقاليم كه ملك خود گرفته امروز دو گز زمين يافت نخواهد شد كه در آنجا گورى بكاوند و اين بدن بلا ديده را دفن كنند. گفتند: آنگاه كه به جزيره رسيد شادى تمام بدو راه يافت ، تنها و بيچاره آواره آنجا ماند، خميگكى مختصر جهت وى زده بودند و روز به روز مرض زياده مى شد، و در اهل مازندران جمعى بودند كه او را به ماكول مدد مى كردند و التماس و آرزويى كه داشت به وى مى رسانيدند. آرى در آن روزها هر كه خورش مى آورد توقيعى به منصب بزرگ و اقطاع معتبر به وى مى داد و بسيار بودى كه مردم براى خود توقيعها مى نوشتند، چه پيش سلطان كاشف يافت نمى شد، چون انفاس معدود بر سلطان آخر آمد و هنگام رحلت از اين جهان رسيد مهتر مهتران او را غسل داد و چادرى كه او را در آن به گور نهند دست نداد (كفن يافت نشد) يكى از نزديكان كفن او را به ضرورت از پيراهن خود تهيه نمود و در اين جزيره دفن گرديد |
كنيزك مست در محراب
|
وليد بن يزيد بن عبداملك خليفه اموى مردى عياش و اهل ساز و آواز و سرگرم كنيزان بود و با ميگسارى و بى حيائى چنان سرگرم بود كه مجال رسيدگى به كارهاى مردم را نداشت و بى حيائى او به جايى رسيد كه مى خواست بالاى كعبه اطاقى بسازد و در آن هوسرانى كند و مهندسى را براى اين كار فرستاد ليكن نقشه او آشكار گرديد و بدين كار موفق نشد. (89) يكى از كنيزكان او در اين مورد چنين مى گويد: ما از همه كنيزان پيش او عزيزتر بوديم ، روزى وقت نماز اذان گوها اذان نماز گفتند. وليد به اين دوست من كه مست و جنب بود دستور داد تا لباس مردانه بپوشد و دستارى بر سر بسته برود با مردم نماز بخواند و او نيز چنين كرد. (90) |
خواب بامداد
|
حكايت شده است كه مهدى خليفه عباسى بامدادى به على بن يقطين و جماعتى از همنشينان خود گفت : امروز بامداد گرسنه ام پس نان و گوشت سردى براى وى آوردند و خورد و ديگران هم با او خوردند سپس گفت : من در اين اطاق مى روم و در آن مى خوابم مرا بيدار نكنيد تا خودم بيدار شوم . آنگاه به اطاق رفت و خوابيد و آنان هم در ايوان خوابيدند، ناگهان با صداى گريه وى از خواب پريدند. پس با شتاب نزد وى رفتند و احوال پرس وى شدند. گفت : آنچه من ديدم شما هم ديديد؟ گفتند ما كه چيزى نديديم . گفت : پيرمردى را ديدم كه او را در ميان صد هزار نفر ببينم خواهم شناخت . ديدم كه بازوى در اين اطاق را گرفته و مى گفت : (گوئى اين كاخ را مى بينم كه اهل آن هلاك شده اند، و عمارت و خانه هايش خالى مانده و سرور كاخ نشين پس از خوشى و پادشاهى به گورى منتقل شده كه سنگهاى آن بر او بار شده است . و جز يادى و داستانى از او باقى نمانده است . و زنانش با صداى بلند بر وى شيون مى كنند.) مهدى پس از اين پيشامد ده روز بيشتر زنده نماند |
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 9:9 توسط رامین ادیبی
|